markPostAsRead(9708);
سپس عمر بن خطاب یک لشکر ترتیب داد و العلاء بن الحضرمی را بر آنها مقرر داشت. انس گفت: من در غزوههای او بودم. ما به میدانهای نبرد رفتیم و متوجه شدیم که دشمنان آب را پنهان کردهاند و هوا بسیار گرم بود، عطش شدیدی ما و حیواناتمان را فرا گرفته بود و این روز جمعه بود. هنگامی که خورشید به سمت غروب میرفت، دو رکعت نماز خواندیم، سپس دستانش را به آسمان بلند کرد، در حالی که چیزی در آسمان نمیدیدیم. سوگند به خدا که دستش را پایین نیاورده بود که خدا بادی فرستاد و ابری پدید آورد و آنقدر باران بارید تا درهها و گودالها پر شد، ما نوشیدیم و سوارانمان را سیراب کردیم.
سپس به دشمن رسیدیم که از خلیجی در دریا عبور کرده بودند به سمت جزیرهای. او در کنار خلیج ایستاد و گفت: “یا علی، یا عظیم، یا حلیم، یا کریم”، سپس گفت: “به نام خدا عبور کنید”. پس ما عبور کردیم، آب به سختی نوک پای حیواناتمان را خیس کرد، مدت کوتاهی بعد دشمن را دستگیر کردیم، آنها را کشتیم، اسیر و غنیمت گرفتیم. سپس به خلیج بازگشتیم و او همان سخنان را تکرار کرد و ما باز هم عبور کردیم. کمی بعد در مراسم خاکسپاریاش بودیم.
ما برای او قبر کندیم، او را شستشو دادیم و دفن کردیم، پس از آنکه کارمان تمام شد، مردی آمد و پرسید: این کیست؟ ما گفتیم: این بهترین مردم است، این پسر الحضرمی است. او گفت: این زمین مردگان را پس میزند، اگر او را به فاصله یک یا دو مایلی، به زمینی که مردگان را قبول کند منتقل کنید. ما گفتیم: چطور جزای دوستمان باشد که او را در معرض حیوانات وحشی قرار دهیم که او را بخورند. پس تصمیم گرفتیم که قبر او را بکنیم، وقتی به قبر رسیدیم، دیدیم که دوستمان در آن نیست و قبر تا انتهای دید نوری درخشان داشت. پس خاک را دوباره به قبر برگرداندیم و حرکت کردیم. بیهقی، رحمهالله، گفت: و این حدیث نیز از ابوهریره درباره استسقاء العلاء بن الحضرمی و راه رفتن آنها بر روی آب بدون داستان مرگ نقل شده است، و بخاری در تاریخ برای این داستان اسناد دیگری آورده است.
No results available
No results available
عالی0%
خیلی خوب0%
خوب0%
نسبتا خوب0%
دوست ندارم0%
No results available
No results available