markPostAsRead(11902);
سلام به شما خواننده عزیز! من پویا آزاداندیش هستم و امروز میخواهم دست تان را بگیرم و ببرم به یک سفر تاریخی؛ سفری به قلب پنجاب، به روزهایی که بوی باروت و عطر آزادی با هم درآمیخته بود. میخواهیم درباره کسی گپ بزنیم که نامش لرزه بر اندام امپریالیسم بریتانیا میانداخت: بگت سینگ!. بگت سینگ فقط یک جوان پرشور نبود که اسلحه به دست بگیرد؛ او مغز متفکری بود که در ۲۳ سالگی، به چنان بلوغ فکری رسید که بسیاری در ۸۰ سالگی هم به آن نمیرسند.
آیا تا به حال فکر کردهاید که چطور یک جوان که در یک خانواده مذهبی سیک بزرگ شده، در آستانه مرگ، با لبخند میگوید “من به خدا باور ندارم”؟. بیایید با هم ورق بزنیم زندگی این قهرمان را که نه تنها برای آزادی فیزیکی هند، بلکه برای آزادی ذهن انسان از بند خرافات هم جنگید. بگت سینگ در سپتامبر ۱۹۰۷ در دهکدهای به نام بانگا متولد شد؛ جالب است بدانید که روز تولدش با رهایی پدر و کاکاهایش از زندان مصادف بود، گویی ناف او را با آزادی بریده بودند.
بگت سینگ در خانهای بزرگ شد که ناناش با چاشنی سیاست پخته میشد. پدرش، کیشن سینگ، و کاکاهایش، اجیت سینگ و سواران سینگ، همگی از مبارزان سرسخت جنبش استقلال بودند. اجیت سینگ، که بگت بسیار او را دوست داشت، رهبر بزرگی بود که به دلیل اعتراضات کشاورزان به زندان ماندالی تبعید شده بود. این جو خانوادگی باعث شد که بگت از همان کودکی بفهمد که وطن چیزی نیست که فقط در کتابها باشد؛ وطن خاکی است که باید برایش جان داد.
پدربزرگش، ارجن سینگ، پیرو مذهب “آریا سماج” بود؛ شاخهای از هندوئیسم که به جای بتپرستی، بر توحید و بازگشت به وداها تأکید داشت. این یعنی بگت از همان اول با یک نگاه نقادانه به مذهب بزرگ شد. او در کالج ملی لاهور درس خواند، جایی که به جای دروس تکراری، تاریخ انقلابهای جهان را میبلعید. او میدید که چطور بریتانیا با پول و خون خودِ هندیها، هند را مستعمره نگه داشته است.
بسیاری از مورخان معتقدند که نقطه عطف زندگی بگت، واقعه “جلیان والا باغ” در سال ۱۹۱۹ بود. فکرش را بکنید، یک پسر ۱۲ ساله، بعد از اینکه میشنود جنرال دایر صدها آدم بیگناه و غیر مسلح را در آمریتسر به رگبار بسته، کیلو مترها راه را طی میکند تا به آن باغ برسد. او خاکی را که با خون هم وطنانش رنگین شده بود در یک شیشه جمع کرد و به خانه برد. آن خاک برای او یک یادگاری ساده نبود؛ یک عهد نامه بود.
او ابتدا به جنبش عدم همکاری مهاتما گاندی پیوست. بگت هم مثل هزاران جوان دیگر فکر میکرد با نپوشیدن لباسهای خارجی و بایکوت مکاتب بریتانیایی، آزادی نزدیک است. اما وقتی گاندی در سال ۱۹۲۲ بعد از واقعه چائوری چائورا، جنبش را ناگهانی فسخ کرد، قلب بگت و هزاران جوان دیگر شکست. آنها احساس کردند که صلح جویی گاندی راه به جایی نمیبرد و امپریالیسم فقط زبان زور را میفهمد.
بگت سینگ و یارانش در انجمن جمهوری خواه سوسیالیست هندوستان (HSRA) به این نتیجه رسیدند که باید کاری کنند که دنیا صدای مظلومیت هند را بشنود. بعد از کشته شدن “لالا لاجپت رای” زیر ضربات پلیس بریتانیا، بگت و دوستانش تصمیم به انتقام گرفتند. آنها میخواستند آمر اصلی را بکشند اما اشتباهاً پلیس دیگری به نام سندرز را از پا درآوردند. این واقعه بگت را به صدر لیست تحت تعقیب های بریتانیا برد.
اما اوج هنرنمایی سیاسی او، پرتاب بمب دودی در مجلس نمایندگان دهلی در ۸ اپریل ۱۹۲۹ بود. بگت و باتوکیشور دت بمبها را طوری پرتاب کردند که به کسی آسیب نرسد؛ هدف آنها کشتن نبود، بلکه پخش کردن اعلامیههایی بود که با این جمله شروع میشد: “ناشنوایان برای شنیدن نیاز به صدایی بلند دارند”. آنها فرار نکردند؛ ایستادند، شعار “زنده باد انقلاب” دادند و تسلیم شدند. چرا؟ چون میخواستند از دادگاه به عنوان یک بلندگو برای آرمانهای سوسیالیستیشان استفاده کنند.
روزهای زندان برای بگت سینگ، روزهای تمرین سخت ذهنی بود. او در سلول انفرادیاش بیش از ۳۰۰ کتاب خواند؛ از مارکس و لنین گرفته تا باکونین و راسل. او حتی در نامهای به دوستش از او میخواهد که کتاب “ملیتاریسم” کارل لیبکنخت و کتاب های راسل را برایش بفرستد. زندان لاهور برای او یک قفس نبود، بلکه یک دانشگاه بود.
او و رفقایش دست به یک اعتصاب غذای حماسی زدند تا ثابت کنند زندانی سیاسی با جنایتکار فرق دارد.1 بگت سینگ حتی در حال اعتصاب غذا، دست از مطالعه و نوشتن برنمیداشت.2 او میخواست به گاندی نشان دهد که انقلابیون هم میتوانند در تحمل درد و رنج، از صلحجویان پیشی بگیرند.3 او در این مدت یادداشتهای مشهوری نوشت که امروز به نام “دفترچه زندان” شناخته میشود و پر است از نقلقولهای ادبی و فلسفی.4

حالا میرسیم به اصل مطلب؛ مقالهای که تکاندهنده ترین متن بگت سینگ است: “چرا خداناباور هستم؟”. داستان نوشتن این مقاله خیلی جالب است. در زندان، پیرمردی مذهبی به نام “بابا رندیر سینگ” که خود یک مبارز بود، سعی کرد بگت را متقاعد کند که در آستانه اعدام توبه کند و به خدا پناه ببرد. او به بگت گفت: “تو به خاطر شهرت و غرورت است که خدا را منکر میشوی”.
بگت سینگ این حرف را به فال نیک گرفت و نشست و این مقاله را نوشت تا ثابت کند خداناباوری او نه از سر “تکبر” (Ahankar)، بلکه نتیجه یک پروسه عقلانی و منطقی است. او در ابتدای مقاله با فروتنی میگوید که من هم یک انسان هستم و ضعفهای انسانی دارم، اما انکار خدا برای من یک ضرورت فکری است، نه یک پُز روشنفکری. او میپرسد: اگر من به خاطر غرور منکر خدا هستم، پس چرا در سختترین لحظات که مرگ جلوی چشمانم است، باز هم به او پناه نمیبرم؟.
بگت سینگ در این رساله، شمشیر را از رو میبندد و برهانی میآورد که هنوز هم فیلسوفان دین را به چالش میکشد. او میپرسد: “اگر خدایی هست که مهربان و قادر مطلق است، چرا اجازه میدهد میلیونها نفر در فقر و بیماری بمیرند؟”. او به صراحت میگوید که اگر جهان مخلوق یک خدای آگاه است، پس این خدا مسئول تمام جنایتها، جنگها و استثمارهاست.
او میگوید که دین مثل یک “مرهم” برای انسانهای ضعیف عمل میکند. وقتی انسان نمیتواند بر سختیهای طبیعت یا ظلم حاکمان پیروز شود، یک موجود خیالی به نام “خدا” میسازد تا به او پناه ببرد و بگوید “قسمت این بود” یا “در آن دنیا پاداش میگیرم”. بگت سینگ این را یک نوع “فرار” میداند. او معتقد است انسان باید روی پاهای خودش بایستد و با واقعیت روبرو شود، هرچقدر هم که تلخ باشد.
بگت سینگ فقط علیه بریتانیا نمیجنگید؛ او علیه سنتهای پوسیده هند هم شورش کرد. در زمانی که نظام “کاست” در هند بیداد میکرد و “نجسها” حق نداشتند از چاههای عمومی آب بنوشند، بگت سینگ مقالهای نوشت به نام “مسئله نجسها”. او با لحنی تند به هندوها تاخت و گفت: “شما که ادعای معنویت دارید، چطور میتوانید یک انسان را فقط به خاطر تولدش نجس بدانید؟”.
او معتقد بود که نظام کاست ابزاری است برای تفرقه انداختن بین کارگران. او از نجسها (دالیتها) خواست که متحد شوند و بدانند که آنها “پیشاهنگان واقعی انقلاب” هستند. او حتی در زندان، از یک نظافتچی مسلمان به نام “بهبه” خواست که برایش غذا بیاورد تا نشان دهد که هیچ مرز مذهبی و طبقاتی را قبول ندارد.
سرانجام، روز واقعه رسید: ۲۳ مارچ ۱۹۳۱. بریتانیا که از محبوبیت بگت سینگ وحشت داشت، زمان اعدام را ۱۱ ساعت جلو انداخت تا مردم نتوانند تجمع کنند. آن شب، بگت سینگ، سوکدیو و راجگورو را به سمت چوبه دار بردند. بگت سینگ تا آخرین لحظه در حال خواندن کتاب “دولت و انقلاب” لنین بود. وقتی زندانبان آمد، بگت گفت: “کمی صبر کن، یک انقلابی دارد با انقلابی دیگر گپ میزند”.
آنها با سر دادن شعار “مرگ بر امپریالیسم” و “زنده باد انقلاب”، طناب دار را خودشان به گردن انداختند و بوسیدند. جسد آنها را مخفیانه در ساحل رودخانه سوتلج سوزاندند و خاکسترشان را به آب دادند، اما آنها نمیدانستند که بگت سینگ به یک ایده تبدیل شده و ایده را نمیتوان با طناب دار خفه کرد.
امروز بگت سینگ در هند و پاکستان یک اسطوره است. از او دهها فیلم ساخته شده و عکسش در هر کوچه و پسکوچهای دیده میشود. اما فراتر از اینها، بگت سینگ به ما آموخت که شجاعت یعنی “فکر کردن”. او نشان داد که یک انقلابی واقعی، کسی است که ابتدا در ذهن خودش انقلاب کرده باشد و زنجیرهای خرافات و تعصب را پاره کرده باشد.
او در وصیتنامهاش نوشت که اگر بمیرد، نامش به نماد انقلاب تبدیل میشود و مادران هندی آرزو خواهند کرد که فرزندانی مثل بگت سینگ داشته باشند. و واقعاً همینطور شد. بگت سینگ هنوز هم برای هر جوانی که علیه بیعدالتی، فقر و نادانی میجنگد، یک الگوست. او ثابت کرد که زندگی به طول آن نیست، به عمق آن است. ۲۳ سال زندگی کرد، اما اثری گذاشت که قرنها باقی خواهد ماند.
بیاین با هم فکر کنیم؛ اگه امروز بگت سینگ زنده بود، درباره دنیای ما چی میگفت؟ حتماً باز هم بلند میشد و فریاد میزد: “بیدار شین! آزادی فقط بیرون رفتنِ دشمن نیست، آزادی یعنی نگذاشتنِ اینکه کسی به خاطر پول یا مذهب، روی گردهی شما سوار شه.”.
یادش گرامی، و راهش پر رهرو باد!
انسان بودیم تا اینکه: نژاد ارتباطمان را قطع کرد، مذهب جدایمان ساخت، سیاست بینمان دیوار کشید، وثروت از ما طبقه ساخت.
عالی0%
خیلی خوب0%
خوب0%
نسبتا خوب0%
دوست ندارم0%
No results available
عالی0%
خیلی خوب0%
خوب0%
نسبتا خوب0%
دوست ندارم0%
تابوهای قاعدگی
پویا آزاداندیش
تناقضات قرآن
پویا آزاداندیش
کودک آزاری جنسی توسط امام محمد عبدالله سلیم
پویا آزاداندیش
نادیا انجمن
Dexter Freethinker
اخلاقیات و خداناباوری
پویا آزاداندیش
عقل چیست؟
پویا آزاداندیش
چرا به دیگران بگویم من خداناباورم؟
پویا آزاداندیش
معرفی کتاب پیش درآمدی بر خودشیفتگی
پویا آزاداندیش
معرفی کتاب آتئیسم برای نوآموزان
پویا آزاداندیش
براساس علم، خدا وجود ندارد
Dexter Freethinker
آزاداندیشی چیست؟
اسلام چگونه پدید آمد؟
پویا آزاداندیش
عبدالرئوف محمد؛ از وزارت طالبان تا تهدیدی برای امنیت غرب
پویا آزاداندیش
نانسی دوپری مادربزرگ افغانستان
چرا بعضی افراد در معرض مرگ شاد هستند؟
How I was raised in an Islamic community
خداناباوری جرات یا اشتباه؟
پویا آزاداندیش
سفری هیجان انگیز از ایمان تا ناباوری
Dexter Freethinker
تلاوت یا مطالعه قرآن؟
Dexter Freethinker
Does Islam Preach Jihad?
پویا آزاداندیش
چرا انسانها دم ندارند؟
پویا آزاداندیش
ابزارهای سنگی باستانی کشفشده در برزیل، کار دست انسانها نیستند
پویا آزاداندیش
چرا نخستیسانان مغزهای بزرگی دگرگشت دادند؟
پویا آزاداندیش
دگرگشت چیست؟
پویا آزاداندیش
کروموزوم چیست؟
پویا آزاداندیش
DNA چیست؟
پویا آزاداندیش
کدام سیاره به زمین نزدیکتر است؟
پویا آزاداندیش
ساعت ساز نابینا
پویا آزاداندیش
حقوق بشر
پویا آزاداندیش
صد سال تحولات سیاسی افغانستان
No results available
از شما که در نظر دارید با کمک مالی خود، به فعالیت های سازمان غیرانتفاعی ایکس مسلم کمک کنید، صمیمانه سپاسگزاریم.
ایکس مسلم، یک سازمان غیرانتفاعی است که با هدف آزادی کشور عزیز ما از خرافات اسلامی، در میان هموطنان خود که در سراسر جهان زیست میکنند، فعالیت می کند. ما معتقدیم که اسلام دینی خشونتزا، تروریست پرور و زن ستیز است. ما تلاش می کنیم تا این پیام را به گوش جهانیان برسانیم و به مسلمانانی که به حقوق بشر ارزش قائل هستند، کمک کنیم تا با تفکر مستقل و خردمندانه، به باورهای خود بنگرند.
آزادی، توانایی انسان در انتخاب مسیر زندگی خود است. آزادی انتخاب، آزادی اندیشه، آزادی بیان، آزادی حرکت، آزادی تجمع، آزادی اعتراض، آزادی از شکنجه، آزادی از تبعیض، همه و همه از ابعاد مختلف آزادی هستند. آزادی، شرط لازم برای زندگی انسانی است. انسان بدون آزادی، نمیتواند به شکوفایی و رشد خود برسد. آزادی، به انسان اجازه میدهد تا استعدادها و تواناییهای خود را پرورش دهد، به دنبال اهداف خود برود و در جامعه مشارکت کند.